خرید بک لینک
احساس میکردم تودهی ابری سیاه و غلیظ از ابتدای پیشانی دارد لابهلای مغزم پیشروی میکند و دیوار میکشد تا انتهای سرم چنان مهآلود و سنگین که قدرت تفکر را از چشمانم پنهان میکند امروز تصور میکنم مغزم به طور کامل به تصرف توده درآمده! سیسالگی مبارک ***پ. ن: نوشته شده در نیمه شب دی ماهپ. ن: هدیهی تولدم دفتر و دفترچهایست که با در دست گرفتنش احساس میکنم دوباره سبز خواهم شد.

برچسب: نویسنده: طاها کاشفی تاريخ: سه شنبه 7 تير 1401 ساعت: 16:57

قرار بود انساننخستین کلامی باشد که رعایت کرده باشیتویی که قرار بود قلم عصای دستت باشد پس چه شد که دست تو راآهک و سیمان گرفتو مثل تیشهای به جانِ تختهسنگِ روی سینهات انداختبه یاد آر چه شنیدی وقتی آواز سبز پیچک در گلوی تو پیچیددر آن دم که دور دستِ صدا تو را به ژرفای مطلق سکوت بردو در خنکای صبح به موسیقیِ بید و باد و باران سپردبگو در ٱن سیاهی معلق چه دیدی که اوقات پلک را مکدر کردتا وهم بیرنگ و بو در جمجمه_ این کاسهی ترک خوردهپا سفت کندکنار اشکی که دست و پااز شرمِ ناتوانی میریختاز یاد مبر که تو نیز در پی آن از نفس افتادیو او سنجاق سرش رادر قلبت جا گذاشت تا به آینهها بگویی سرشار از آهیو بار پرواز رااز شانه تا کمر فراموش کردهایبا این همهنشانی اگر از من بخواهی از تک درخت نخل آن جزیرهای بپرسکه تمام دریایش راخودم گریستهباشم.***پ. ن: دلنوشتهست جدی نگیرید 

برچسب: نویسنده: طاها کاشفی تاريخ: سه شنبه 7 تير 1401 ساعت: 16:57

صفحه بندی